من از این شهر
که اندر قیر مدفون است.
که از هر گوشه اش
یک شیر بیرون است.
هزاران قصه می دانم.
یکی زین قصه ها را گر کنم اغاز
به پایان نارسیده
همچون من دیوانه می گردی.
(هوشنگ چالنگی)
RSS